مدح و شهادت جناب حبیب بین مظاهر از اصحاب سیدالشهدا علیهالسلام
در دل من داغهـا از لالـههـاسـت همچو نی در بند بندش نالههاست بـا خـیــال لالـههـا صـحـرا نــورد راه مـیپــویــد ولـی بـا پــای درد میرود تا سرزمین عشق و خون تا ببیند حالشان چون است، چون؟ بر مشامـش میرسید از هر کـنار بوی درد و بوی عشق و بوی یار گفت: ای در خون تپـیده کیـستی؟ تو حـبـیب ابن مـظـاهر نـیـستی؟! گفت: آری من حـبـیبم، من حـبیب بـرده از خـوان تـجـلـیها نـصیب قـدخـمـیـده، روسـیـاهی مـو سـپـید آمــدم در کــوی او بـا صـد امـیـد در سـرم افـکـنـد شـور عـشـق را تا به دل دیـدم ظـهـور عــشـق را بار عشقش را قامتم را راست کرد در حق من آنچه را میخواست، کرد نـالــهام را رخـصـت فــریــاد داد دیــده را بـی پــرده دیـدن یــاد داد دیدم از عـرش خدا تا فرش خاک پـر شـده از نـالـههـای ســوزنـاک گرچه مـا پـاکـیـم و از لاهـوتـیـان جـان مـا قـربـان ایـن نـاسـوتـیـان گوی سـبقـت میبرند این خاکـیان در عـروج خـویـش از افـلاکـیـان عـشـق ایـنـجـا اوج پــیـدا میکـنـد قـطـره ایـنـجـا کـار دریـا میکـنـد خـاکـیان را میکـند افـلاک سـیـر پاکخوی و پاکجـوی و پاکسیر فطرس از لطف تو بال و پر گرفت کودک گهـواره و کـاری شگـرف رخصتی تا ترک این هستی کـنیم بشکـنیم این شـیـشه تا مستی کـنیم ای دریغا ما و عشق و این محک کار عشق است این، نیاید از ملک چونکه او خـوان تجـلی چـیده دید آنچه را میخواست خود نادیده دید گـفـت: بـا آن والـی مـلـک وجـود حکـمـران عـالـم غـیـب و شهـود: تو حـسـینی، من حـسـیـنیمـشـربم عشق پرورده است در این مکتبم تـو امـیـری، مـن غــلام پـیــر تـو خـار ایـن گـلزار و دامنگـیـر تو از خـدا در تـو مـظــاهــر دیــدهام من خـدا را در تـو ظـاهـر دیـدهام گر حـبـیـبی تو، بگـو من کـیستم؟ تو حـبـیـب عـالـمـی، مـن نـیـسـتم عاشقان را یک حبیب است و تویی از مـیــان بـردار آخـر ایـن دویـی رخـصـتـم ده تا به مـیدان رو کـنم رو بـه مــیــدان لــقـای هــو کـنـم رخصتش داد آن حـبیب عـالـمـین سرور و سرخیل مظلومان، حسین کـرد آن سـرحـلـقــۀ اهـل یــقــیـن دست غـیرت را برون از آسـتـین دید محشر را چو در بالای خـون زورق خود راند در دریای خـون در تنش یک باغ خون گل کرده بود در بهار او، جـنون گـل کرده بود رفت و جان خود فدای دوست کرد آن نکومرد آنچه را نیکوست کرد نـخـل پــیــر کــربــلا از پـا فـتـاد سـروهـا را ســرفــرازی یــاد داد زیر لب میگـفـت آندم با حـبـیب یا حـبـیـبی، یا حـبـیـبی، یا حـبیب در غــروب آفــتــاب عــمــر مـن یافت فـصل خـون کتاب عـمر من در دل هر قطرهخون بحریست ژرف کار عشق است این کاری بس شگرف این کتاب از عشق تو شیرازه یافت اعـتـبـاری بیـش از انـدازه یـافـت دیـدم آخـر آنچـه را نـادیـدنیسـت راسـتـی نـادیـدنـیهـا دیـدنـیسـت |